ماجراهای دو وروجک
X
ماجراهای دو وروجک
خاطرات
تاريخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | نویسنده : مامان الهام
بازدید : 237 مرتبه

سلام به عزیزان خودم مامانی شرمنده چشمای قشنگتون

خیلی وقته دلم میخواد بیام وبلاگتونو آپ کنم ولی نمیرسم از ی طرف کارای بیرون از طرف دیگه کارای خونه وبچه داری و  این وایبر بازی هاو وهزار تا دلیل دیگه .ولی از این به بعد قول میدم زود به زود بیام و بلاگتونو آپ کنم.

جونم براتون بگه  اول اینکه مهدیار جونی دندون چهارمی رو هم به سلامتی تو این مدت در آوردی و هنوز توکف پنجمیت موندیم که البته ی سفیدی که نشان از سر بر آوردنش باشه تو لثه هات دیده میشه انشاالله اونم به سلامتی در میاد. مبارکت باشه عزیزم.

دوم اینکه از 17 دیماه یعنی تقریبا دو هفته مونده به پایان دوازده چند قدمی رو برداشتی وطی دوشب کامل راه رفتی .قربون اون پاهای کوچولوت برم انشاالله بعدا قدمهای بزرگ برداری.

سوم اینکه خیلی بانمک و تودل برو شدی تو دهنت کلی حرف وکلمه هستش و به زبون کودکانت برام حرف میزنی ومنظورت رو میرسونی.

محیا جونی هم سخت مشغول کلاس و مدرسه و مشق البته گوش بازی و کامپیوتر بازی هستی و کلا وقتت پره مادر

حالا دیگه دیر وقته سر فرصت میام از کاراتون میگم وعکس هم میذارم.مغزم هنگ کرده وهیچی یادم نمیاد که بنویسمخندونک

بای بایبای بای



موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | نویسنده : مامان الهام
بازدید : 220 مرتبه

سلام عشقای مامان خیلی دوستتون دارم اینطور بگم که عاشقتونم و هر روز برای داشتنتون هزار هزار بار خدا رو شکر میکنم

نمیدونم سرم کی خلوت میشه تا با فراغ خاطر بیامو از خاطرات با هم بودنهایمان بگم  الان که اینا رو دارم می نویسم ساعت ده شب هستش و شما دو تا لالا کردین دادشی رو که سر شب همه اش جیغ جیغ میکرد خوابوندم و شما هم بعد از دیدن برنامه کودک و گرفتن املا شب که اونم تو خواب بودی و همه اش میگفتی بس دیگه مامان تموم کن رفتی تو رخت خواب و بشمار یک خوابیدی. بابایی هم شیفت داره و خونه نیست، خودم هم خیلی خوابم میاد ولی دوست ندارم بخوابم  چون فرصتهای طلایی مثل امشب کم پیدا میشه خوب بریم سر اصل مطلب:

 مهدیار عزیــــــــــــمحبتــــــزم نه ماهگیت مبارک باشه.امروز اولین روز از ده ماهگی رو پشت سر گذاشتی کلی برای خودت شیطون شدی از عید قربان (93/7/13) دیگه داری چهار دست و پا میکنی و تو این کار هم حرفه ای شدی و وبا سرعت دست اندازها و موانعی که سر راهت هستو رد میکنی فکر کنم در آینده راننده خوبی بشی .دندون سومیت هم به سلامتی در اومد و فعلا راحتی تا بعدی(93/7/26).از روز عید غدیر(93/7/21)کلا بد غلق شدی و غذا خوب نمی خوری و اشتها نداری فقط به من می چسبی اگه یه روز کامل هم کنارت دراز بکشم ازم سیر نمی شی و از اونجایی که فهمیدم شیرم برات کافی نیست(آخه وقتی میرم سر کار با شیر دوش از شیر خودم برات میذارم که به زور دو سی سی بشه یا نه)شیر خشک برات شروع کردم  که اونم به زور قاشق و قطره چکان به خوردت میدم.جدیداً  همون هم با بوو بوو کردن همه رو می پاشونی به سر و صورتت که اینم از زرنگیته ولی فکر کردی نمی ذارم شکم گشنه بخوابی اگه تو مهدیاری منم مامان مهدیارم

محیا عزیــــــــــــــــــمحبتــــــزم  افتادن دندون جلویت  مبارک باشه.خیلی با نمک شدی.از مدرسه که میای میری خونه مادر جون مرضیه اونجا نهار میخوریم بندو بساطمون جمع میکنیم میام خونه خودمون و بعد از یه چرت کمی بزرگ بیدار میشیم شما سی خودت منم سی خودم و داداشی و بعد از انجام تکالیف و خوردن شام و املا شب دوباره لالا میکنی تا برای صبحی دوباره با انرژی و سر حال باشی.

دیگه خواب بر چشمانم سنگینی می کند.

برای حسن ختام این پست چند تا عکس از گلای خوشبوی خودم

البته این عکس محیا خانمی بر میگرده به دی ماه سال گذشته که من عاشقشم



موضوع : خاطرات
تاريخ : جمعه 28 شهريور 1393 | نویسنده : مامان الهام
بازدید : 242 مرتبه

سلام جیگرای مامان محبت

ببخشیدخجالتخجالتخجالت چند وقته نمیام آپ نمیشم آخه سرم خیلی شلوغه نمیدونم کی خلوت میشهمتنظر

برنامه تابستان امسال  این بود که مادر جون مرضیه اینا برند تهران و ما هم بعد از امتحانات بابایی و تموم شدن ماه رمضون به جمع اونا بپیوندیم اما بعد از شبای احیا و مهمونی خونه عمه سمیه حال مادر جون مهری بد میشه و دکترا گفتند دیگه امیدی نیست  یه هفته بعد از عید فطر یعنی 14 مرداد مادرجون مهری فوت شدن و ما را در غم بزرگی گذاشتند بعد از فوت مادرجون مهری هر هفته پنج شنبه ها سر مزارش میرفتیم وشب هم مراسم قرآن خوانی داشتیم تو این مدت کیف محیا جونی کوک بود و منتظر که الان کجا بریم آخه با بچه ها کلی بازی می کردیدniniweblog.comniniweblog.com مهدیار جونی هم از شب فوت مادرجون  اولین دندونش در اومد  niniweblog.comوکلی همه ما رو یه جورایی خوشحال کرد راستی دیگه از همون وقت هم بدون کمک میشینه و تو دست زدن دیگه حرفه ای شده niniweblog.com


با نزدیک شدن ماه مهر هم برای محیا جونم خرید های لازم رو انجام دادیم و از اونجایی که صبح به صبح واسه شونه زدن به زلفهای دختری مکافات داشتیم به این نتیجه رسیدیم که موهاتو کوتاه کنیم و کلی از این تصمیم خوشحال شدی و دیگه میدان رقابت رو برای همکلاسیهات خالی کردی امسال به دلیل تموم شدن مرخصی مامانی روز اول مهر نتونستم ازت عکس بگیرم و از زیر قرآن ردت کنم با این حال این مسئولیت خطیر رو به بابایی محترم سفارش نمودم که ایشان بدون تشریفات و عکس این ماموریت رو انجام دادند که طی یک جلسه از ایشان تقدیر و تشکر به عمل آمدخندونک


سوم مهر یازدهمین سالگرد ما شدن من وبابایی بود niniweblog.comniniweblog.com و کلی تو این روز لاو ترکونیدم niniweblog.comواسه هم


چهارم مهر هم هشتمین ماهگرد مهدیار جونی بود و تو این مدت دومین دوندونش هم در اومد


اینم حسن ختام این پست

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | نویسنده : مامان الهام
بازدید : 272 مرتبه

همه از خداییم و به سوی او باز میگردیم.

14 مرداد 93 مادرجون مهری برای همیشه از پیشمون رفت و به آسمونها سفر کرد.حالا دیگه برای دیدنش باید سر مزارش بریم خیلی تو این دنیا زجر کشیدند انشالله جاشون بهشت باشه.



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 5 مرداد 1393 | نویسنده : مامان الهام
بازدید : 260 مرتبه

سلام عشقای مامان که نفسم به نفس تون بنده محبت

 شب 20 ماه رمضون خونه عمه سمیه دعوت شدیم .از شب بعدش مادرجون مهری اصلا حالش خوب نیست یکی دو شب هم بیمارستان بستری شدن و الان هم خونه ست و حالش تعریفی نداره واقعا سخته سخته که عزیزترین چیزی که تو این دنیا داری یعنی مادرت جلو چشم داره درد میکشه و هیچکاری از دست بر نیاد

محیا عزیز هم نمیدونم به شله زرد بود یا چیز دیگه حساسیت گرفته بودی و همه بدنت کهیر زد بیرون .الهی بمیرم خیلی برات سخت بود میرفتی ساعتا تو لگن حموم مینشستی تا یه کم از سوزش و خارش بیفتن دیگه از اون چشمای شیطون خبری نبود و جاش اونقدر معصوم شده بودی که پا به پات گریه میکردم بهم میگفتی از خدا میخوام هیچوقت مریض نشم (الهی آمین عزیز دل مادر).

پسر گلم امروز هم ششمین ماهگردت بود برای کنترل رفتم مرکز بهداشت وزنت شده بود 7 کیلو و 200 قد 67 دور سر 43 فقط یه کم وزن کم داشتی بقیه چیزا عالی بود راستی مثل یه مرد وایستادی و واکسن هم زدی فقط یه کم چشمات خیس شد.راستی از اون شب خونه عمه سمیه دس دسی هم میکنی.

بازم میام فعلا بای بای



موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

به نام نامی حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.محیا و مهدیارعزیزم مامانی این وبلاگ را برایتان ساخت تا خاطرات تلخ و شیرین زندگیتان را در آن ثبت کنه.زندگی زیبا و عاشقانه من و بابایی با آمدن شما زیباتر و باشکوه تر شد. امیدوارم من و بابایی لایقت داشتن شما رو داشته باشیم. محیا جونی متولد روز شنبه 86/3/19 ساعت 11:45 و مهدیار جونی روز جمعه 92/11/4ساعت 10:45

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 6 نفر
بازديدهاي ديروز : 27 نفر
بازدید هفته قبل : 89 نفر
كل بازديدها : 20324 نفر
امکانات جانبی
code By 20Tools.com -->

کد هدایت به بالا

نایت نما کد آهنگ..........
.::code new music::.
.:!code new music!:.
عکس های خفن
اتمام ابتدا ذکر ایام هفته اتمام